صفحه در حال بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
دلا بسوز که سوز تو کارها بکند ----- نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار ----- که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند
عتاب یار پریچهره عاشقانه بکش ----- که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند
طبیب عشق مسیحادمست و مشفق لیک ----- چو درد در تو نبیند کرا دوا بکند؟
ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند ----- هر آنکه خدمت جام جهان نما بکند
ز بخت خفته ملولم بود که بیداری ----- بوقت فاتحه صبح یک دعا بکند
بسوخت حافظ و بویی بزلف یار نبرد ----- مگر دلالت این دولتش صبا بکند
غزل از خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی
شاعر بزرگ غزلسرای ایران زمین
درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش
اگر مرا تو نخواهی دلم ترا نگذارد ----- تو هم به صلح گرایی اگر خدا بگمارد
هزاران عاشق داری به جان و دل نگرانت ----- که تا سعادت و دولت که را به تخت برآرد
ز عشق عاشق مفلس عجب فتند لئیمان ----- که آنچ رشک شهان شد گدا امید چه دارد
عجب مدار ز مرده که از خدا طلبد جان ----- عجب مدار ز تشنه که دل به آب سپارد
عجب مدار ز کوری که نور دیده بجوید ----- و یا ز چشم اسیری که اشک غربت بارد
ز بس دعا که بکردم دعا شده است وجودم ----- که هر که بیند رویم دعا به خاطر آرد
سلام و خدمت کردم مرا بگفت که چونی ----- مهم مس چه براید چو کیمیا نگذارد
چگونه بادش صورت به وفق فکر مصور ----- چگونه میشود انگور گر کف اش نفشارد
غزل از مولانا جلال الدین محمد مولوی بلخی رومی (غزلیات شمس)
درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش
آن کیست کز روی کرم با من وفاداری کند ----- بر جای بد کاری چو من یکدم نکوکاری کند
اول ببانگ نای و نی آرد بدل پیغام وی ----- وانگه بیک پیمانه می با من وفاداری کند
پشمینه پوش تند خو کز عشق نشنیدست بو ----- از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند
دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او ----- نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند
گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام ----- گفتا منش فرموده ام زان تا با تو طراری کند
چون من گدای بی نشان مشکل بود یاری چنان ----- سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند
زان طره پر پیچ و خم سهلست اگر بینم ستم ----- از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند
با چشم پر نیرنگ او حافظ مکن آهنگ او ----- کان طره شبرنگ او بسیار طراری کند
غزل از خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی
شاعر بزرگ غزلسرای ایران زمین
درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش
صلاح از ما چه میجوئی که مستان را صلا گفتیم ----- بدور نرگس مستت سلامت را دعا گفتیم
در میخانه ام بگشا که هیچ از خانقه نگشود ----- گرت باور بود ورنه سخن این بود و ما گفتیم
من از چشم تو ای ساقی خراب افتاده ام لیکن ----- بلایی کز حبیب آمد هزارش مرحبا گفتیم
اگر بر من نبخشائی پشیمانی خوری آخر ----- بخاطر دار این معنی که در خدمت کجا گفتیم
قدت گفتم که شمشادست، بس خجلت ببار آورد ----- که این نسبت چرا کردیم و این بهتان چرا گفتیم
جگر چون نافه ام خون گشت و کم زینم نمی باید ----- جزای آنکه با زلفت سخن از چین خطا گفتیم
تو آتش گشتی ای حافظ ولی با یار در نگرفت ----- ز بد عهدیّ گل گویی حکایت با صبا گفتیم
غزل از خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی
شاعر بزرگ غزلسرای ایران زمین
درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش
سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند ----- همدم گل نیمشود یاد سمن نمیکند
تا دل هرزه گرد من رفت بچین زلف او ----- زان سفر دراز خود عزم وطن نمیکند
چون ز نسیم میشود زلف بنفشه پر شکن ----- وه که دلم چه یاد آز آن عهدشکن نمیکند
دل بامید روی او همدم جان نمیشود ----- جان بهوای کوی او خدمت تن نمیکند
پیش کمان ابرویش لابه همی کنم ولی ----- گوش کشیده است از آن گوش بمن نمیکند
دی گله ئی ز طره اش کردم و از سر فسوس ----- گفت که این سیاه کج گوش بمن نمیکند
ساقی سیم ساق من گر همه درد میدهد ----- کیست که تن چو جام می جمله دهن نمیکند
با همه عطر دامنت آیدم از صبا عجب ----- کز گذر تو خاک را مشک ختن نمیکند
کشتهء غمزهء تو شد حافظ ناشنیده پند ----- تیغ سزاست هرکه را درد سخن نمیکند
غزل از خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی
شاعر بزرگ غزلسرای ایران زمین
درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش
گر گویمت که سروی، سرو این چنین نباشد ----- ور گویمت که ماهی، مه بر زمین نباشد
گر درجهان بگردی، و آفاق درنوردی ----- صورت بدین شگرفی، در کفر دین نباشد
لعل است یا لبانت، قند است یا دهانت ----- تا در برت نگیرم، نیکم یقین نباشد
صورت کنند زیبا، بر پرنیان و دیبا ----- لیکن بر ابروانش، سِحرِ مُبین نباشد
زنبور اگر میانش، باشد بدین لطیفی ----- حقّا که در دهانش، این اَنگبین نباشد
گوهر که در جهان را شاید که خون بریزی ----- با یار مهربانت، باید که کین نباشد
گر جان نازنینش، در پای ریزی ای دل ----- در کار نازنینان، جان نازنین نباشد
ور زانکه دیگری را، بر ما همی گزیند ----- گو برگزین که ما را، بر تو گزین نباشد
عشقش حرام بادا، بر یارِ سرو بالا ----- تر دامنی که جانش، در آستین نباشد
سعدی به هیچ علّت، روی از تو بر نپیچد ----- الّا گَرَش برانی، علّت جز این نباشد
غزل از استاد سخن سعدی شیرازی (غزلیات)
درود و صد درود بر روان پاک و بلندش
حدیث عشق به طومار در نمی گنجد ----- بیان دوست به گفتار در نمی گنجد
سَماع اُنس که دیوانگان از آن مستند ----- به سمع مردم هشیار در نمی گنجد
میسّرت نشود عاشقی و مستوری ----- وَرَع به خانه خَمّار در نمی گنجد
چنان فراخ نشسته ست یار در دل تنگ ----- که بیش زحمت اغیار در نمی گنجد
تو را چنانکه تویی، من صفت ندانم کرد ----- که عرض جامه به بازار در نمی گنجد
دگر بصورت هیچ آفریده دل ندهم ----- که با تو صورت دیوار در نمی گنجد
خبر که میدهد امشب رقیبِ مسکین را؟ ----- که سگ به زاویهء غار در نمی گنجد
چو گل به بار بود همنشین خار بود ----- چو در کنار بود خار در نمی گنجد
چنان ارادت و شوق است در میان دو دوست ----- که سعی دشمنِ خونخوار در نمی گنجد
به چشم دل نظرت میکنم که دیدهء سر ----- ز برق شعلهء دیدار در نمی گنجد
ز دوستان که تورا هست جای سعدی نیست ----- گدا میان خریدار در نمی گنجد
غزل از استاد سخن سعدی شیرازی (غزلیات)
درود و صد درود بر روان پاک و بلندش
طبیبیم حکیمیم طبیبان قدیمیم ----- شرابیم و کبابیم و سهیلیم و ادیمیم
چو رنجور تن آید چو معجون نجاهیم ----- چو بیماران دل آید نگاریم و ندیمیم
طبیبان بگریزند چو رنجور بمیرد ----- ولی ما نگریزیم که ما یار کریمیم
شتابید شتابید که ما بر سر راهیم ----- جهان در خور ما نیست که ما ناز و نعیمیم
غلط رفت غلط رفت که این نقش نه مائیم ----- که تن شاخ درختیست و ما باد نسیمیم
ولی جنبش این شاخ هم از فعل نسیم است ----- خمش باش خمش باش هم آنیم و هم اینیم
غزل از مولانا جلال الدین محمد مولوی بلخی رومی (غزلیات شمس)
درود و صد درود بر روان پاک و بلندش
هوشنگ
پادشاهی هوشنگ چهل سال بود
جهاندار هوشنگ با رای و داد ----- بجای نیا تاج بر سر نهاد
بگشت از برش چرخ سال چهل ----- پر از هوش مغز و پر از داد دل
چو بنشست بر جایگاه مهی ----- چنین گفت بر تخت شاهنشهی
که بر هفت کشور منم پادشا ----- بهر جای پیروز و فرمان روا
بفرمان یزدان پیروزگر ----- بداد و دهش تنگ بسته کمر
وز آنپس جهان یکسر آباد کرد ----- همه روی گیتی پر از داد کرد
نخستین یکی گوهر آمد بچنگ ----- به دانش ز آهن جدا کرد سنگ
سرمایه کرد آهن آب گون ----- کز آن سنگ خارا کشیدش برون
چو بشناخت آهنگری پیشه کرد ----- کجا زو تبر ارّه و تیشه کرد
چو این کرده شد چاره آب ساخت ----- ز دریا برآورد و هامون نواخت
به جوی و به رود آبرا راه کرد ----- بفرّ کئی رنج کوتاه کرد
چو آگاه مردم برو بر فزود ----- پراکنده تخم و کشت و درود
بسیچید پس هر کسی نان خویش ----- بورزید و بشناخت سامان خویش
از آن پیش که این کارها شد بسیچ ----- نبد خوردنیها جز از میوه هیچ
همه کار مردم نبودی به برگ ----- که پوشیدنی شان همه بود برگ
شعر از شاهنامه حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی
شاعر بزرگ حماسه سرای ایران زمین
درود و صد درود بر روان پاک و بلندش
رفتن هوشنگ و کیومرث به جنگ دیو سیاه
سیامک خجسته یکی پور داشت ----- که نزد نیا جای دستور داشت
گرانمایه را نام هوشنگ بود ----- تو گفتی همه هوش و فرهنگ بود
بنزد نیا یادگار پدر ----- نیا پروریده مر او را ببر
نیایش به جای پسر داشتی ----- جز او بر کسی چشم نگماشتی
چو بنهاد دل کینه و جنگ را ----- بخواند آن گرانمایه هوشنگ را
همه رفتنیها بدو باز گفت ----- همه رازها بر گشاد از نهفت
که من لشگری کرد خواهم همی ----- خروشی برآورد خواهم همی
ترا بود باید همی پیش رو ----- که من رفتنی امتو سالار نو
پری و پلنگ انجمن کرد و شیر ----- ز درّندگان گرگ و ببر دلیر
سپاه دد و دام مرغ و پری ----- سپهدار با کبر و کنداوری
پس پشت لشگر کیومرث شاه ----- نبیره به پیش اندرون با سپاه
بیآمد سیه دیو با ترس و باک ----- همی بآسمان بر برآگند خاک
ز هرّای درّندگان چنگ دیو ----- شده سست بر چشم گیهان خدیو
بهم در فتادند هر دو گروه ----- شدند از دد و دام و دیوان ستوه
بیازید هوشنگ چون شیر چنگ ----- جهان کرد بر دیو نستوه تنگ
کشیدش سراپای یکسر دوال ----- سپهبد برید آن سر بی همال
بپای اندر افکند و بسپرد خوار ----- دریده برو چرم و برگشته کار
چو آمد مر آن کینه را خواستار ----- سرآمد کیومرث را روزگار
برفت و جهان مر دری ماند ازوی ----- نگر تا کرا نزد او آبروی
جهان فریبنده را گرد کرد ----- ره سود بنمود و مایه نخورد
جهان سر بسر چون فسانست و بس ----- نماند بد ونیک بر هیچکس
شعر از شاهنامه حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی
شاعر بزرگ حماسه سرای ایران زمین
درود و صد درود بر روان پاک و بلندش
با درود و احترام
بازدید کنندگان محترم
مسئولین ارجمند سایت جاست پرشین اعضای خود را با دعوتنامه پذیرش می نمایند بنده نیز به عنوان یکی از کاربران این سایت مفید، پربار و پر محتوا، دعوتنامه عضویت این سایت را برای اعضای وبلاگ ارسال میکنم با پر کردن فرم عضویت که در وبلاگ قرار دارد عضو وبلاگ شوید و دعوتنامه سایت جاست پرشین را دریافت نمائید.
مورد دوم اینکه ارسال دعوتنامه عضویت در سایت پرشین گیگ برای اعضای وبلاگ از سر گرفته شده است با توجه به اینکه سایت پرشین گیگ روزانه یک دعوتنامه جهت ارسال به دوستان در اختیار کاربران خود قرار میدهد ارسال دعوتنامه ها به طول خواهد انجامید.
موفق و موید و پیروز باشید.
روز و روزگار بر شما خوش و خرم باد.
ساقیا برخیز و در ده جام را ----- خاک بر سر کن غم ایام را
ساغر می برکفم نه تا ز بر ----- بر کشم این دلق ارزق فام را
گر چه بد نامیست نزد عاقلان ----- ما نخواهیم ننگ و نام را
باده در ده چند ازین باد غرور ----- خاک بر سر نفس نافرجام را
دود آه سینه نالان من ----- سوخت افسردگان خام را
محرم راز دل شیدای خود ----- کس نمیبینم ز خاص و عام را
با دلارامی مرا خاطر خوشست ----- کن دلم یکباره برد آرام را
ننگرد دیگر بسرو اندر چمن ----- هرکه دید آن سرو سیم اندام را
صبر کن حافظ بسختی روز و شب ----- عاقبت روزی بیابی کام را
غزل از خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی شاعر بزرگ غزلسرای ایران زمین
درود و صد درود بر روان پاک و بلندش
گوزوم آیدین
گوزوم آیدین، گورورم سوگلی قارداشلاریمی
باسمیشام باغریما ئوز دوغما قارینداشلاریمی
آچمیشام قوللاری خلقیمه اوزوک حلقه سی تک
سالمیشام حلقه یه قیمتلی اوزوک قاشلاریمی
فلکین چرخینی سیندیرمیشام اول داشدا
اته گیمده هله ده ساخلامیشام داشلاریمی
آچمیشام قرنمیزین باغلی قالان یوللارینی
تاپمیشام یوز سنه غربتده کی یولداشلاریمی
بو سلیمان دی یانیمدا، گوره سن من اینانیم؟
گاه آچیپ گاه قییرام گوزلریمی، قاشلاریمی
ییغیشین شنلیک ائده ک قرنمیزین بایرامدیر
سیل گوزیمدن بو یوز ایلدن بری گوز یاشلاریمی
یوز باشیم اولسادا، اولسون، یوخ اوزومده قیریشیم
جوانام، کیم نه بیلیر گیزله دیرم یاشلاریمی
قوچی قربانلاریمی کسدی وطن اویناشیمیز
قانیمی خیرات ائدر کن یدی بوزباشلاریمی
آنا اویناشیمی غیرت گوزی گورسه کور اولور
من نه گوزله گوره بیللم وطن اویناشلاریمی
گئده لیم قافقاز اوشاقلارینی تجلیل ائده لیم
شهریاریم، دارا ساققلاریمی، ساشلاریمی.
شعر از زنده یاد استاد محمد حسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار
درود و صد درود بر روان پاک و بلندش
چرا چون لاله خونین دل نباشم ----- که با ما نرگس او سر گران کرد
شب تنهائیم در قصد جان بود ----- خیالش لطفهای بیکران کرد
کرا گویم که با این درد جانسوز ----- طبیبم قصد جان ناتوان کرد
بدانسان سوخت چون شمعم که بر من ----- صراحی گریه و بربط فغان کرد
صبا گر چاره داری وقت وقتست ----- که درد اشتیاقم قصد جان کرد
میان مهربانان کی توان گفت ----- که یار ما چنین گفت و چنان کرد
عدو با جان حافظ آن نکردی ----- که تیر چشم آن ابرو کمان کرد
غزل از خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی شاعر بزرگ غزلسرای ایران زمین
درود و صد درود بر روان پاک و بلندش
ملکی که پریشان شد، از شومی شیطان شد ----- باز آن سلیمان شد، تا باد چنین بادا
یاری که دلم خستی، در بر رخ ما بستی ----- غمخواره یاران شد، تا باد چنین بادا
هم باده جدا خوردی، هم عیش جدا کردی ----- نک سرده مهمان شد، تا باد چنین بادا
زان طلعت شاهانه، زان مشعله خانه ----- هر گوشه چو میدان شد، تا باد چنین بادا
زان خشم دروغینش، زان شیوه شیرینش ----- عالم شکرستان شد، تا باد چنین بادا
شب رفت و صبوح آمد، غم رفت فتوح آمد ----- خورشید درخشان شد، تا باد چنین بادا
از دولت محزونان و از همت مجنونان ----- آن سلسله جنبان شد، تا باد چنین بادا
عید آمد و عید آمد، یاری که رمید آمد ----- عیدانه فراوان شد، تا باد چنین بادا
درویش فریدون شد، هم کیسه قارون شد ----- همکاسه سلطان شد، تا باد چنین بادا
آن باد هوا را بین، ز افسون لب شیرین ----- با نای در افغان شد، تا باد چنین بادا
فرعون بدان سختی، با آن همه بدبختی ----- نک موسی عمران شد، تا باد چنین بادا
آن گرگ بدان زشتی، با جهل و فرامشتی ----- نک یوسف کنعان شد، تا باد چنین بادا
شمس الحق تبریزی، از بس که در آمیزی ----- تبریز خراسان شد، تا باد چنین بادا
از اسلم شیطانی شد نفس تو ربانی ----- ابلیس مسلمان شد، تا باد چنین بادا
آن ماه چو تابان شد، کونین گلستان شد ----- اشخاص همه جان شد، تا باد چنین بادا
بر روح برافزودی تا بود چنین بودی ----- فرّتو فروزان شد، تا باد چنین بادا
قهرش همه رحمت شد، زهرش همه شربت شد ----- ابرش شکر افشان شد، تا باد چنین بادا
از کاخ چه رنگستش وز شاخ چه تنگستش ----- این گاو چو قربان شد، تا باد چنین بادا
ارضی چو سمایی شد مقصود سنایی شد ----- این بود همه آن شد، تا باد چنین بادا
خاموش که سرمستم بربست کسی دستم ----- اندیشه پریشان شد، تا باد چنین بادا
غزل از مولانا جلال الدین محمد مولوی بلخی رومی (غزلیات شمس)
درود و صد درود بر روان پاک و بلندش